بعد از مدتها
ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢۳ 

بعد از مدتها دوباره دارم اینجا می نویسم. هر وقت که برای مدت زیادی نمی نویسم و بر می گردم می بینم روزهای زیادی رفتند دلم می گیره. انگار نوشتن ثبت روزهاست و ثبت تجربه ها. وقتی پستهای قبلی رو می خونم و نگرانیهای گذشته با گذر زمان حل شدند و به شادی تبدیل شدند می شه یه تجربه گرانبها. یا حتی اگه به شادی هم تبدیل نشده باشند در گذر زمان ارزش خودشون رو از دست دادند و دیگه اونقدر که یه زمانی اذیت کننده بود دیگه نیست می شه یه درس بزرگ.... 

خوشحالم که یه انتظار شیرین دارم و خدا رو شاکرم...هزاران بار و نگرانم از بار مسولیت سنگین. انشالله که خدا کمک کنه تا بتونم فرزند صالحی تربیت کنم...

این روزها تو قنوت مدام می خونم:

ربنا هب لن من زواجنا و ذریاتنا قره اعین و اجعلنا للمتقین اماما.

هنوز تصمیم نگرفتم که وبلاگ جدید برای این انتظار شیرین درست کنم یا نه. واقعا نمی دونم اگه من الان یه وبلاگ داشتم که مامانم از کوچیکی برام نوشته بود چقدر هیجان انگیز بود. صرف اینکه در فلان روز اولین کلمه رو گفتم و در فلان روز اولین قدم رو برداشتم چقدر در بزرگسالی جالبه. شاید بیشتر دلخوشی برای خود مادر باشه...

پ.ن: فردا روز تاسوعاست...اللهم اجعل محیای محیا محمد و ال محمد و مماتی ممات محمد و ال محمد...آمین


کلمات کلیدی:
 
سفر تابستانی
ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱۳ 

 

سفر تابستانی به همراه خانواده حسین از جمعه اول مرداد شروع شد. مقصدمون شهرکرد بود. مسیر رو از سلفچگان- گلپایگان- خوانسار شروع کردیم. ساعت حدودا 5 به شهر خوانسار رسیدیم. که یه شهر خوش و آب و هوا و سرسبز هست. اون شب رو تو یه پارک چادر زدیم و همون جا خوابیدیم. و روز شنبه به سفرمون ادامه دادیم. توی  مسیر از چادران گذشتیم که درمسیر زاینده رود قرار داشت و تو اون مسیر رود خیلی پرآبی بود و این منطقه هم بسیار سرسبز و خوش آب و هوا بود. بالاخره بعداز ظهر شنبه رسیدیم به شهرکرد. شهری که چندان بزرگ نیست.

روز یکشنبه به بلداجی رفتیم. شهری که گزش معروفه. یه شهر کوچکی بود .که خیلی شباهتی به شهر نداشت. و زبان مردمش هم ترکی بود. و بعد از اون به سمت تالاب چغار خور رفتیم. یه تالاب خیلی بزرگ در 65 کیلومتری شهر کرد و در مسیر شهر کرد -خوزستان که دارای پرندگان زیبایی بود. در اطرافش هم باغهای زیادی وجود داشت که ما به یکی از باغها رفتیم و اونجا ناهار رو خوردیم.

روز بعدش هم رفتیم به سمت کوهرنگ، آبشار علیخان و چشمه دیمه که یکی از سرچشمه های زاینده رود هست و از نظر املاح آبش بسیار غنی است. کلا مسیر هم بسیار زیبا و دیدنی بودو کلی عشایر دیدیم.

روز سه شنبه هم به سمت تهران حرکت کردیم که البته اول به پل زمانخان رفتیم که در شهر سامان و در نزدیکی شهر کرد قرار داشت. و ناهار رو هم در محلات خوردیم که اونجا هم بسیار خوش و آب و هواست و مرکز پرورش گل هست.

این بود سفر تابستانی ما.  

 


کلمات کلیدی: سفر
 
فیلم و کتاب و خاطره
ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳٠ 

 

1-      کتاب نفحات نفت رو خوندم . خوب بود ولی نه چندان تحلیلی و عمیق . به یکبار خوندنش می ارزید

2-      فیلم " هفت دقیقه تا پاییز"‌ کارگردان " علیرضا امینی"‌. فیلمی که برشی از یک زندگی رو نشون می داد. یک برش تلخ. شبیه فیلم درباره الی بود. در کل فیلم خوبی بود. نمی دونم در چه ژانری قرار می گیره. اما،  از فیلمهایی خوشم می آد که چالش برانگیزه. ذهن رو مشغول می کنه. این که بخوای تشخیص بدی درست و غلط چی بود. اما این نوع فیلمها صرفا نوعی روایت هست. هیچ نوع تحلیل یا قضاوتی در اون وجود نداره. فقط می تونم بگم که به شدت این فیلم غمگینم کرد بخصوص با بازی خوب هدیه تهرانی.

3-      خاطراتم رو شخم زدم. از سال 78 که تو دفترم نوشته بودم. خیلی جاهاش با نوشته ها گریه کردم و بعضی جاها هم خندیدم... ولی خوشحالم که حتی تو سال پیش دانشگاهی با احساسات نوجوانانه و دخترانه کاملا عاقل بودم و توی یه سری مسائلی که اتفاق افتاده بود عاقلانه رفتار کرده بودم و دقیقا نوشته بودم که احساساتم باید در سایه عقلم هدایت بشه.  

 


کلمات کلیدی:
 
دلخوشی
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢ 

میز ناهار خوری خونه مون هر کاربری داره به جز میز ناهار خوری بودن. این میز به دوقسمت تقسیم شده. قلمرو من و قلمرو حسین. در هر قلمرو یه لپ تاپ دل هست. چیز هایی که تو قلمرو  من دیده می شه عبارتند از:

1-      یه قرآن سبز کوچیک ترجمه فولادوند ( که چون از ترجمه اش خوشم نیومده یه گوشه گذاشته شده)

2-      یه قرآن بزرگتر ترجمه الهی قمشه ای.

3-      کتابها و سی دی زبان فرانسه

4-      سی دی زبان انگلیسی

5-      کتاب عدل الهی شهید مطهری ( که کتاب روی میز هر چند وقت یه دفعه عوض می شه معمولا بدون این که خونده بشه)

6-      دیروز هم قلم و دفتر خوشنویسی هم به قلمرو من اضافه شد.

کنار تخت هم یه میز گذاشتم که میز دلخوشی من هست. روی این میز هم چند تا کتاب هست: مثنوی معنوی- دیوان حافظ- کتاب قیصر امین پور- هشت کتاب سهراب سپهری و چند کتابی که باز تغییر می کنند و هر چند وقت یه بار جابه جا می شن مثل: آنا کارنینا، ابوذر شریعتی و...

خب اینها فقط دلخوشیهای روی میز هستند که من خیلی هم بهشون کاری ندارم و هر از چند گاهی تورقی می کنمشان و یا با خودم قرار می ذارم که زبان فرانسه و انگلیسیم رو خوب بکنم...

این است حال فرهیخته مننیشخند

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱ 

دولت آن است که بی خون دل آید به کنار

ورنه با سعی و عمل باغ جنان این همه نیست

دیدی وقتی یه چیزی رو که می خوای به دست بیاری کلی خون دل باید بخوری انقدر که وقتی بدستش بیاری دیگه برات لذتی نداره. انقدر غصه خوردی که دیگه شیرینی رسیدنش برات چندان لذت بخش نیست.

خدایا! اگه می خوای چیزی رو بدهی بی خون دل بده . آمین

 


کلمات کلیدی:
 
سکوت
ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۳۱ 

یه جورایی رفتم تو مود سکوت... قیل و قال آدمها خسته ام می کنه. ترجیح می دم ساکت باشم. سر میز ناهار هم که با همکارا می رفتیم و می گفتیم و می خندیدیم من این روزها بیشتر ساکتم و فقط گاهی برای خالی نبودن عریضه حرفی می زنم. این سکوت رو دوست دارم. راستش نمی دونم دوستش دارم یا نه ولی  دلم نمی خواد چینی نازک تنهاییم ترکی بردارد.شاید هم به خاطر همینه که نوشتنم بیشتر شده

یادمه چند سال پیش هم این طوری شده بود.

یادمه به مرضیه گفتم دلم می خواد:  انی نذرت للرحمن صوما لا اکلم الیوم انسیا

یه حالت منگی دارم...

 


کلمات کلیدی:
 
هلوع
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۳٠ 

من آدم ضعیفی هستم. به این معنا که هر وقت مشکلی پیش می آد به هم می ریزم و دیگه آسمون برام تیره و تار می شه. غافل از این که وقتی ابرهای تیره آسمون آبی رو می پوشونند بالاخره بارون می آد. اما همیشه من این رو فراموش می کنم. چه می شه کرد انسان از ریشه نسیان گرفته شده. من از نباریدن باران هراس دارم.

خب من بارها وصف خودم رو تو این آیه خوندم:

ان الانسان خلق هلوعا- اذا مسه الشر جزوعا- و اذا مسه الخیر منوعا

بدرستیکه انسان ناشکیب است چون سختی به او رسد بیتابی می کند و چون خیری به او رسد بخل ورزد

البته انصافا قسمت سومش رو این جوری نیستم. ولی قسمت اول و دوم دقیقا درست است.  

 

 

 


کلمات کلیدی: مذهب ، احساس
 
 
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٩ 

وَاصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ وَلَا تَعْدُ عَیْنَاکَ عَنْهُمْ تُرِیدُ زِینَةَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَلَا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَن ذِکْرِنَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ وَکَانَ أَمْرُهُ فُرُطًا ﴿۲۸

با کسانى که پروردگارشان را صبح و شام مى‏خوانند [و] خشنودى او را مى‏خواهند شکیبایى پیشه کن و دو دیده‏ات را از آنان برمگیر که زیور زندگى دنیا را بخواهى و از آن کس که قلبش را از یاد خود غافل ساخته‏ایم و از هوس خود پیروى کرده و [اساس] کارش بر زیاده‏روى است اطاعت مکن (

قرآن باز می کنم تا خدا بهم آرامش بده... خدایا! آیه به این سختی؟! خدایا من چه جوری می تونم این کارها رو انجام بدهم. چه جوری صبر کنم اون هم با کسانی که پروردگارشان رو  صبح و شام می خونند ؟ من خیلی هنر کنم نمازهای یومیه رو کلاغی بچسبونم و در برم؟ من که یه آدم ضعیفم و طاقت یه ذره سختی ندارم. حتی طاقت یه ذره ناملایمتی رو هم ندارم... چی کار کنم که دلم به زینت دنیا خوشه؟ خدایا! حالا من که خودم قلبم از یاد تو غافله یا این من چه کنم؟ چه جوری از خودم دورش کنم... خدایا! ...

خدایا! رحمی کن در این ماه رحمت که اگر دستم نگیری سخت بر خویش بیمناکم و از سقوط هراسان

 


کلمات کلیدی: قرآن ، زندگی
 
← صفحه بعد